محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

روزهای گرم مردادی همراه پسرم ...

1394/5/31 12:03
نویسنده : مامان مرجان
743 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرشته زندگی من

دومین ماه تابستون هم تموم شد ، تابستون امسال هوا تو شهر ما خیلی گرم بود ولی خدارو شکر دیروز جمعه بارون اومد و یکم هوارو خنکتر کرد و برای یه روز این کولر بیچاره از دست ما یه نفسی کشید خندونک

خوب بریم سراغ احوالات ما تو این روزها :

11 مرداد برای من و بابا امیر یه روز خوب و بیاد ماندنی بود ، آره عزیزدلم هشتمین سالگرد ازدواج من و بابا بود

ولی متاسفانه به خاطر مشغله های کاری بابا امیر نشد اون روز بیرون بریم و ما هم خونه مامانی بودیم و بابا اومد اونجا و همگی بهمون تبریک گفتن .

کنار من تمام تو ... چقدر شبیه دنیامه

امیر جان بابت بودنت از خدا سپاسگزارم

ادامه مطلبو با هم ببینیم ...

و اما سفر به سرعین ( ولی بدون بابا امیر)

چند وقتی بود که مامانی باباعلی میخواستن برن سرعین ، تا اینکه 13 مرداد بهمون زنگ زدن گفتن که میخوان برن من اولش مخالفت کردم چون میدونستم باباامیر نمیتونه بیاد ولی وقتی بابا امیر متوجه شد شروع کرد به اصرار کردن که من و شما همراهشون بریم ولی من بازم مخالفت کردم چون تا بحال نشده بود ما بدون بابا جایی بریم و هم اینکه میگفتم اگه بریم بابا امیر تنهایی حوصلش سر میره( چون بابا امیر اصلا دوست نداره تنهایی خونه باشه )

خلاصه اینکه از من انکار و از بابا امیر اصرار تا اینکه بلاخره موفق شد متقاعدم کنه تا ما هم همراه بابا علی اینا البته بدون بابا امیر بریم و اینکه بابا امیر قول داد چند روزی که ما نیستیم کاری میکنه که بهش بد نگذره

راضی شدم و صبح روز چهارشنبه حرکت کردیم که تو این سفر سبحان و مهنا (چون خاله مهین هم نمیتونست بیاد ، بهش مرخصی نمیدادن )(خاله مریم هم بخاط مشغله های کاری شوهر خاله نمیتونست بیاد) بودن که خیلی خیلی به شما خوش گذشت

وقتی داشتیم میرفتیم از جاده اسالم به خلخال رفتیم که فوق العاده منظره زیبایی داشت

تو این سفر خیلی خیلی بهمون خوش گذشت فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد نبود بابا امیر بود که همیشه جاشو خالی میدیدم

البته اونجا هم هر ساعت بهمون زنگ میزد و باهامون حرف میزد

لباسهایی که اونجا برات خریدم

اینارو بابا علی برات خرید

البته اون ماشین داداش برات خریده

سفر سه روزه ما جمعه تموم شد و ما ساعت 9 شب بعد از خوردن شام بیرون رسیدیم خونه که با استقبال گرم بابا امیر روبرو شدیم

پسر گلم میخوام اینجا یه تشکر بزرگ از باباعلی بکنم که همیشه و همه جا برامون کم نمیزاره

تو این سفر هر چی که میخواستی برات تهیه میکرد و اگه یکم من مخالفت نمیکردم تموم اسباب بازی های اونجا رو برات میخرید

اومیدوارم سایش سالهای سال بالای سر ما باشه

آخرین جمعه مرداد ماهی ما هم با عمو امین و زن عمو سحر و علی احسان کوچولو گذشت

با هم رفتیم کمسار (یکی از روستاهای زیبای شهرمون ) و اونجا کباب خوردیم

دستشون درد نکنه

اینم از علی احسان کوچولوی ناز و خوش خنده ما

محمدطاهای مامان تا امروز 3 سال و 10 ماه و 21 سن داره

پسندها (9)

نظرات (12)

عمه فروغ
31 مرداد 94 20:26
سلام مرجان جون تبریک میگم سالروز عروسیتون رو ان شاا.. که سال های سال در کنار همسرتون و گل پسرتون با خوبی و خوشی زندگی کنید به به چه جاده قشنگیخوشحالم که سفر بهتون خوش گذشته همیشه به شادی و گردش لباس های نو مبارک محمدطاها جونم بسلامتی استفاده کنی راستی مادر وپسر چقدر هم بهم شبیه هستید
مامان مرجان
پاسخ
مرسی فروغ جون ... چه جالب شما اولین نفری هستین که میگین محمدطاها خیلی شبیه منه
مامانی
2 شهریور 94 8:38
سالگردازدواجتون مباررک دوست خوبم انشاا....همیشه شادوخوشبخت باشیدکنارهم
حدیث
2 شهریور 94 16:24
سلام عزیزم همیشه به گردش عزیزدلم عکساتون خیلی قشنگ بود خدا عزیزاتو واست نگهداره مرجان جون راستی سالگرد ازدواجتون مبارک امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوش باشید.
مامان مرجان
پاسخ
ممنونم حدیث خوبم
*مامان فرزانه*
2 شهریور 94 20:03
سلام عزیزم.همیشه به سفروگردشآرزودارم همیشه خوش باشیدوسایلی که خریدی مبارکت باشه گل پسرسایه باباعلی مستدام باشه
مامان مرجان
پاسخ
مرسی فرزانه جان ... خدا باباشما رو هم براتون حفظ کنه
مامان زهره
3 شهریور 94 10:45
سلام مرجان جونم سالگرد ازدواجتون رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در کنار هم 150جشن سالگرد ازدواجتون رو جشن بگیرید وروزهای خوبی رو در کنار بچه هاتون داشته باشید امیدوارم همیشه خنده رو لباتون وشادی تا ابد مهمون دلهاتون باشه بهترین ها رو براتون آرزومندم
مامان مرجان
پاسخ
ممنونم زهره جون از محبتت
مامان ریحانه
3 شهریور 94 18:43
مرجان جون هشتمین سالگرد یکی شدن دلهاتون مبااااااااااااااااااااارک عزیزم و اما خوش به حالتون که به سرعین سفر داشتید واقعا سفر به سرعین خیلی لذت بخشه فقط جای همسرتون خالی بوده که انشالله تو سفرهای بعدی همراهیتون میکنه چه عکسای قشنگی و چه خریدای شیکی مبارکت باشه عسل طلای خاله و اینکه خدا پدر بزرگوارتونو حفظ کنه و سایشون سالیان سال بر سر شما و تمامی اهل خانواده باشه امیدوارم دوست من همیشه شاد باشی در کنار عزیزانت
مامان مرجان
پاسخ
مرسی ریحانه جون ... اره سفر به سرعین یکی از بهترین سفرهای امسال ما بود ... ممنونم از دلگرمیت عزیز دلم
مامان ریحانه
3 شهریور 94 18:45
مرجان جون از محبتی که نسبت به من داشتی بی نهایت ممنونم من درک میکنم که خیلی از دوستام درست عین خودم فرصت کمی دارن و راضی به زحمت نیستم دوست عزیزم ببوووووووووووس محمد طاها جونو
مامان آنیسا
4 شهریور 94 9:06
سالگرد ازدواجتون مبارک عزیزم ایشالا که سالهای سال در کنار هم خوش باشید ببوس محمد طاهای عزیزمو
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم
مامان مهسا
4 شهریور 94 20:40
سلام عزیزم خیلی پسر دوست داشتنی و نازی داری ممنون که به دخترم سر زدین خوشحالمون کردی
مامان لیدا
5 شهریور 94 2:55
همیشه به گردش باشی عزیزم , لباسا مبارک باشه خیلی نازن خدا بابا علی مهربونتون رو هم واستون نگه داره
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم ... خدا عزیزان شما رو براتون نگه داره
مامان لیدا
11 شهریور 94 1:26
راستی مرجان عزیزم , سالگرد ازدواجتون مبارک باشه عشقتون تا ابد پااااایدار
مامان مرجان
پاسخ
مرسی لیدا جون
مامان علی مردان
11 شهریور 94 15:19
سلام.خانومی تبریک وایشااله همیشه خوشی و سایه باباعلی هم بالای سرتون
مامان مرجان
پاسخ
مرسی عزیزم