روزهای گرم مردادی همراه پسرم ...
![]()

سلام فرشته زندگی من 
دومین ماه تابستون هم تموم شد ، تابستون امسال هوا تو شهر ما خیلی گرم بود ولی خدارو شکر دیروز جمعه بارون اومد و یکم هوارو خنکتر کرد و برای یه روز این کولر بیچاره از دست ما یه نفسی کشید 
خوب بریم سراغ احوالات ما تو این روزها :
11 مرداد برای من و بابا امیر یه روز خوب و بیاد ماندنی بود ، آره عزیزدلم هشتمین سالگرد ازدواج من و بابا بود

ولی متاسفانه به خاطر مشغله های کاری بابا امیر نشد اون روز بیرون بریم و ما هم خونه مامانی بودیم و بابا اومد اونجا و همگی بهمون تبریک گفتن .
کنار من تمام تو ... چقدر شبیه دنیامه
امیر جان بابت بودنت از خدا سپاسگزارم

ادامه مطلبو با هم ببینیم ... 
و اما سفر به سرعین ( ولی بدون بابا امیر)
چند وقتی بود که مامانی باباعلی میخواستن برن سرعین ، تا اینکه 13 مرداد بهمون زنگ زدن گفتن که میخوان برن من اولش مخالفت کردم چون میدونستم باباامیر نمیتونه بیاد ولی وقتی بابا امیر متوجه شد شروع کرد به اصرار کردن که من و شما همراهشون بریم ولی من بازم مخالفت کردم چون تا بحال نشده بود ما بدون بابا جایی بریم و هم اینکه میگفتم اگه بریم بابا امیر تنهایی حوصلش سر میره( چون بابا امیر اصلا دوست نداره تنهایی خونه باشه )
خلاصه اینکه از من انکار و از بابا امیر اصرار تا اینکه بلاخره موفق شد متقاعدم کنه تا ما هم همراه بابا علی اینا البته بدون بابا امیر بریم و اینکه بابا امیر قول داد چند روزی که ما نیستیم کاری میکنه که بهش بد نگذره
راضی شدم و صبح روز چهارشنبه حرکت کردیم که تو این سفر سبحان و مهنا (چون خاله مهین هم نمیتونست بیاد ، بهش مرخصی نمیدادن )(خاله مریم هم بخاط مشغله های کاری شوهر خاله نمیتونست بیاد) بودن که خیلی خیلی به شما خوش گذشت
وقتی داشتیم میرفتیم از جاده اسالم به خلخال رفتیم که فوق العاده منظره زیبایی داشت




تو این سفر خیلی خیلی بهمون خوش گذشت فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد نبود بابا امیر بود که همیشه جاشو خالی میدیدم
البته اونجا هم هر ساعت بهمون زنگ میزد و باهامون حرف میزد

لباسهایی که اونجا برات خریدم

اینارو بابا علی برات خرید
البته اون ماشین داداش برات خریده



سفر سه روزه ما جمعه تموم شد و ما ساعت 9 شب بعد از خوردن شام بیرون رسیدیم خونه که با استقبال گرم بابا امیر روبرو شدیم![]()
پسر گلم میخوام اینجا یه تشکر بزرگ از باباعلی بکنم که همیشه و همه جا برامون کم نمیزاره
تو این سفر هر چی که میخواستی برات تهیه میکرد و اگه یکم من مخالفت نمیکردم تموم اسباب بازی های اونجا رو برات میخرید
اومیدوارم سایش سالهای سال بالای سر ما باشه


آخرین جمعه مرداد ماهی ما هم با عمو امین و زن عمو سحر و علی احسان کوچولو گذشت
با هم رفتیم کمسار (یکی از روستاهای زیبای شهرمون ) و اونجا کباب خوردیم
دستشون درد نکنه

اینم از علی احسان کوچولوی ناز و خوش خنده ما

محمدطاهای مامان تا امروز 3 سال و 10 ماه و 21 سن داره



روزهای گرم مردادی همراه پسرم ... 







